181.

برای سه تا دانشگاه اپلای کردم و منتظرم نتیجه شون بیاد. بعضی وقت ها خیلی استرس میگیرم که نکنه هیچ جایی بهم پذیرش ندن و نتونم از سال بعد برم دانشگاه! واقعا تحملش رو ندارم که یه سال الکی بیکار بمونم! برای دانشگاه های بیشتری هم نمی تونستم اقدام کنم چون مسیرم خیلی دور میشد. البته همسرجان می گفت هر دانشگاهی تو پذیرش بگیری میریم نزدیک اونجا خونه می گیریم که رفت و آمد من راحت بشه و خودش مسیر طولانی رو بره و بیاد ولی جاهایی که بیشتر از یه ساعت با دانشگاه همسر فاصله دارن رو اپلای نکردم چون واسه اونم دیگه خیلی سخت میشه هر روز بره و بیاد. 

از بین این سه تا دانشگاه یکی شون رو خیلیییییییییی دوست دارم. خیلی جای معروفیه و بعید می دونم بهم پذیرش بدن ولی بعضی وقت ها خیلی بهش فکر می کنم و از خدا می خوام که بتونم برم اونجا درس بخونم. من واقعا عاشق درس و کلاس و دانشگاهم. هر چقدر هم سخت باشه بازم دوست دارم. انقدر دوست دارم که دلم می خواد بعد از اینکه درسم هم تموم شد کارم رو تو محیط دانشگاه ادامه بدم و اگه بشه تدریس کنم. 

بعضی ها میگن اپلای کردن به تنهایی کافی نیست و باید بری استاد ها رو از نزدیک ببینی و باهاشون حرف بزنی. ولی من یکم برام سخته. اصلا نمی دونم برم چی بگم به استاده خب. بگم من خیلی دانشجوی خوبی هستم و اینا؟ نمی تونم واقعا. دلم می خواست به اصطلاح سر و زبون دار بودم و می تونستم این کارو بکنم چون دیدم که بعضی ها اینجوری موفق شدن ولی احساس می کنم من نمی تونم این کارو بکنم. به آدمایی که اینجوری توی دانشگاه های خوب پذیرش گرفتن حسودیم میشه و وقتی بهشون فکر می کنم مصمم میشم که منم این کارو امتحان کنم اما یکم که میگذره باز دودل میشم.

فکر می کنم اگه شانسم رو امتحان نکنم بعدا خیلی پشیمون میشم. یه مشکل دیگه هم اینه که احساس می کنم همسرجان خیلی موافق نیست با این کار. البته در ظاهر تشویقم می کنه و میگه آره برو شانستو امتحان کن ولی من حس می کنم ته دلش فکر می کنه که من نمی تونم. همین هم اعتماد به نفسم رو کمتر می کنه. تنها کاری که فعلا می کنم اینه که دعا می کنم و به ایمیلم زل می زنم تا شاید یه خبری بشه! بعضی وقت ها خیلی امیدوار میشم و همش انرژی مثبت دارم، ولی بعضی وقت ها هم خیلی ناامید میشم و فکر می کنم آخرش به هیچ نتیجه ای نمیرسم.

خب از این بحث بگذریم...

دیشب کلی وقت گذاشتم و مقدار زیادی سمبوسه به روش مخصوص مامانم درست کردم با سس مخصوصش! همسر جون که خیلی دوست داره و اولین بارش بود که سمبوسه خونگی می خورد!! قبلا فقط از بیرون خورده بود از اینایی که با سوسیس درست می کنن و دوست نداشت. ولی از سمبوسه من بسیاررررررر استقبال کرد. امروزم واسه نهار با خودش برد دانشگاه. وقتی دیدم انقدر دوست داره کاملا خستگیم در اومد. 

برم که کلی کار دارم امروز!! :)

  
نویسنده : Đesireè ; ساعت ۱:٢٠ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۱ بهمن ۱۳٩٠
تگ ها :